زیباجو : مردی شبیه سیمرغ

۱۰ دی ۱۳۹۵ | 22 بازدید

فیس بوک توییتر گوگل پلاس نظرات


مردی شبیه سیمرغ


زندگی > مهارت‌ها – همشهری دو – امیر اسماعیلی:
تصمیم قطعی گرفته بودم؛ «هیچ وقت ازدواج نمی‎کنم!» خیلی قاطع به همه ‎گفتم، حتی علی‌اکبر. پدر پیرم تنها بود و جز من کسی کنارش نبود.

گفتم دور ازدواج را خط‌قرمز می‎کشم و عصای دست پدرم می‎مانم. اما چهره دلنشین و وصف شجاعت‌های علی اکبر که خلبان بود و رشید، تردید به تصمیم‌ام انداخت. برزخی داشتم؛ شوق بله گفتن و اندوه نه گفتن. در دلم جنگ ؛ از آن جنگ‌های اساسی. دائم حساب و کتاب می‎کردم و پیش خودم می‌گفتم پدرم تنهاست، باید بمانم کنارش. نباید بروم. مصمم که می‌شدم یکدفعه علی اکبر مثل سیمرغ از روی تمام استدلال‌ها و دلایلم پرواز می‌کرد و همه آنها فرومی‎ریخت. می‌ترسیدم پدرم بی‎یاور بماند اما آن‌طرف هم علی‌اکبر بود. چقدر می‎رفتم در صحن امامزاده و با آقا درددل می‌کردم. دلم پیروز شد و بله را گفتم. علی‌اکبر عصای دست‌تر از من شد برای پدرم. یک‌بار من را عاشق خودش کرد و هزاربار عاشق‌تر. شاید به‌خاطر پدرم بود که تا آخر عمرش و همیشه مرا صدا می‎زد: شهناز بابا!

علی‌اکبر روستازاده بود. تحصیلات، مهارت و خلاقیت‌هایش در پرواز را موقع دیدار با پدر و مادرش در روستا کنار می‎گذاشت. لباس ساده روستایی می‎پوشید و چقدر هم موقع شالیکاری جذاب می‎شد. از نگاه کردن به او سیر نمی‎شدم. سیمرغ آسمان‎های کردستان تا زانو در گل فرو می‎رفت و نشا می‎کاشت.

زیاد خانه‌داری و پخت‌وپز بلد نبودم. دستپخت علی اکبر از من بهتر بود. آن وقت‌ها کرمانشاه زندگی می‌کردیم. چند روزی مادرش مهمان ما بود. یک روز گفت: «ناسلامتی من مهمان شمایم. خسته شدم از بس پخت‌وپز کردم». من هم یک مرغ کامل را گذاشتم در قابلمه با کمی رشته و پیاز… سوپ پختم. مادر علی‌اکبر لب نزد اما خودش به‌خاطر من بااشتها خورد. علی‌اکبر هنرش مهربانی بود. زندگی شادمانه‌ام تا آنجا بود که روزی تازه از پادگان به خانه برگشته بود که صدای مهیب انفجار آمد. از بالکن خانه معلوم بود که فرودگاه را زده‎اند. علی‎اکبر لباس خلبانی‎اش را پوشید و حتی زیپ لباس را هم بالا نکشید و با بندهای باز پوتین به سرعت بیرون رفت. دیگر دلشوره شد مهمان همیشگی دلم.

حتما بخوانید :   زیباجو : بعد از خوردن نوشابه چه اتفاقاتی در بدن می‌افتد؟

یک جنگ، جنگ تحمیلی عراق به ایران بود و جنگ دیگری هم درون من. از تلویزیون که نام شهدا را اعلام می‎کردند، بچه‌ها را محکم در بغلم فشار می‎دادم و با دست روی گوش‎هایشان را می‎پوشاندم که چیزی نشنوند. سرم تیر می‌کشید. علی‌اکبر بالاترین میزان پرواز جنگی در دنیا را داشت. خودش جایی نوشته بود ۳۶۰بار از خطر گلوله‎های دشمن جان سالم به در برده.

عادله یک سال و نیمش بود و ابوذر ۷‎ماهه که دیگر پرواز علی‌اکبر به زمین ننشست. عادله هنوز نمی‎توانست بگوید بابا اما حسابی بابایی بود. با دنیایی گریه، بغل پدرش که می‎رفت آرام می‎شد. ما در شهرکی نظامی زندگی می‎کردیم و خانواده شهید مثل ما کم نبودند. اما باز هروقت مرد همسایه را می‎دیدم که فرزندش را به آغوش می‌کشد و ابوذر آرام نگاهشان می‎کند غم هوار می‌شد در دلم. گاهی به‌خودم می‎گویم کاش پیکر بی‎جان علی‎اکبر را نمی‌دیدم. آن وقت رویایم تمام و کمال محقق می‌شد. هیچ وقت دلم نمی‎خواست فکر کنم دیگر علی‌اکبر میان ما نیست.

بعد از شهادت علی‌اکبر وسایل شخصی‌اش را به مادرش دادم. مادر بود و دلخوش به نشانه‌های پسرش. یک اتاق خانه‌اش را کرده بود موزه وسایل شهید. هنوز هم وقتی از کنار شالیزار رد می‎شوم، او را می‎بینم که با لباس محلی دارد نشا می‎کارد؛ مردی که زمین برایش تنگ بود و نگاهش به آسمان؛ مردی که شبیه سیمرغ بود.

زیباجو


مطالب پیشنهادی

دیدگاه خود را ارسال کنید ( بدون دیدگاه )
لطفا این گزینه را تیک بزنید